شهریور 1388 وقتی داشتم از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد برمی گشتم مالزی، می دونستم به این زودی ها این شهر رو نمی بینم. پرچم به دست، گریه کردم. ایرانی های بغل دستم ناخوشایند زیر چشمی نگاه می کردن. آدم نبودن. احساس نداشتن.

روزها گذشت. شب های جمعه که غم دنیا تو دلم می ریخت، تو دفتر رادیو می شستم، گریه می کردم، نفرین می کردم، از خودم می پرسیدم آخه چرا این جوری باید باشه؟

iran-MMAP-md

چهار ماه پیش تصمیم گرفتم به داستان تمومی بدم تا همیشه اسیر نمونم. حس اسارت بدتره!

داریم برمی گردیم و به قول رییس جمهوری «روحانی»، «بگذاریم که سینه ها از کینه ها پاک شود… ».

 

پنج ساعت دیگه تا پایان این انتظار …

خدایا تو پناهی