خیلی وقتی بود که قصد داشتم از فیس بوک به جایی دیگه پناه بیارم.

دری وری نویسی روی فیس بوک مثل گوش دادن به آهنگ با ریکوردره، مثل میخ کوبیدن با دسته بیله، مثل خیلی چیزهای بی ربط که با چیزهای بی ربط دیگه قاطی می شه و تهش میشه یک چیز بی ربط که البته باید بگم کمی هم حال می ده گاهی، تا حالا با چنگال ماکارونی کشی پشتتو خاروندی؟ من که نکردم این کارو ولی مدیر محل کارم می گفت خیلی حال می ده!

این جا شروعی خواهد بود برای من، دامون روزبه. جایی که توسط استاد اردوان روزبه طراحی شد و شب تولد بیست و یک سالگیم در حضور رفقای عزیزم به دستمان رسید. قرار بود اولین پستم رو همون شب بزارم اما اون شب شروعی دیگری هم بود. شروع اولین کارم در سرزمین فرصت ها. یک کار بی ربط ولی دوست داشتنی، کار در یک رستوران ایتالیایی. خستگی و بعد تنبلی و بعد بی حوصلگی تا همین امروز امکان نوشتن اولین پست رو بر روی سایتم از من گرفته بود. اما یک تصادف کوچولوی صبحگاهی بهم یاد آوری کرد که ممکنه در عرض دو ثانیه دستت از خیلی چیزها کوتاه شه پس کشوهای باز ذهن رو ببند که وقتی دست و بالتو بستن نگی «آخ دیدی ….».

از همین نقطه ولوم ضبط رو می بریم بالا و با یک معکوس دور موتور رو به پنج هزار می رسونیم باشد که باکمان پر بنزین باشد و زمین هم لیز نباشد، اگر باک خالی بود و زمین لیز هم مالیدیم به دیوار!