برخوردم با مرگ کلن خوب نبوده از اول! شنیدن مرگ هر آدمی به شدت منو تو فکر فرو می بره و اگر حتا یک بار هم با اون آدم هم کلام شده باشم به راحتی می تونه اشکمو در بیاره. همیشه از مرگ برای دیگران می ترسم! گاهی این ترس رو فراموش می کنم اما، یک مرگ دوباره اون ترس و وحشت رو به جونم می اندازه! اما خب دیگه … شاید باید مثل خیلی چیزهای دیگه بهش خندید و گذاشت درش!

——-

مشاور: «پسرم آخرین چیزی که اون خدا بیامرز بهت گفت یادته چی بود؟»
من: «آره یادمه! گفت آیدین می شه در مورد این گوهی که سفارش دادی بیش تر توضیح بدی؟!»

گوشه ای از مکالمه من و آقای مشاور که بعد از فوت آشپز محل کارم، به رستوران آمده بود تا جلایی به دلم غم گرفته مان بدهد!!

rip

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

——-

جیمز هاپر، مدیر آشپزخونه محل کارم شب دوشنبه با دوستاش نه به عنوان یک آشپز، بل‌که به عنوان یک مهمون تو رستورانمون بود! مثل همیشه با همه حال و احوال و شوخی کرد، بعد هم رفت! چند ساعت بعد خودکشی کرد و رفت برای همیشه. رفیقم می گفت «انتظار نداشته نامزدش زندگی شونو خراب کنه».

——-

امشب مراسمی به یاد جیمز گرفتیم با همکارا! توی یک بار! وسطای مجلس رفیقمون داد زد «برادرها! {….}ها! ما این جا جمع نشدیم که فقط مست کنیم! ما جمع شدیم که شات مشروبمون رو به سلامتی جیمز بالا بریم! اگه مشروباتون تموم شده برین مشروب بگیرین و به سلامتیش بریم بالا! در این مدت هم هر کدومتون دوست دارین یک خاطره ازش بگین تا ازش یادی کنیم … ».