هیجده تیر سال هشتاد و هشت دور میدان پارک ملت مشهد، بعد مصاحبه با یکی از دانشجوهای دانش‌گاه فردوسی بعد از کلی حرف زدن در مورد چیزهایی که اصلن یادم نمی یاد، یک چیزی گفت که هم چنان تو ذهنمه! «می دونی چیه؟ مارو بزدل بار آوردن! هر چی می کشیم از اینه که بزدلیم!»

شاید بعضی ها بهش بگن «مصلحت اندیشی»، بعضیا بگن «احتیاط»، بعضیا بگن «حرکت با تدبیر»، بعضیا بگن «تا خواست خدا چه باشد» … اما من همون اسم «بزدلی» رو روش می ذارم! از زیرش هم در نمی رم، من هم بزدلم! اگر بزدل نبودم صبحانه فردا رو تو کله پزی سه راه فلسطین مشهد می زدم و هفته بعد سر کلاس درسم تو همین مری لند باز بودم! ممکن بود صفت دیگه ای بهم بدن اما حداقل پیش خودم «بزدل» نبودم!

—–

«ملاله یوسف زای» که من بهش ترجیح می دم بگم «دست خدا»، شجاعت و استقامتش از تمام گنده لات های شهرم بیش‌تر و پای‌بندی به تفکر و باورش از بسیاری از روشن فکر های کشورم مستحکم تر است. او که  تمام باورهای پوچ تندروهای مغز خالی را بهم ریخت و در برابر گلوله ایستاد تا بگوید چه می خواهد و چقدر برای خواسته اش مایه می گذارد. لیاقت او بیش‌تر از جایزه نوبل است.

من فراموش کارم اما گاهی، چیزهای، درجاهایی، به طرز عجیبی در ذهنم می ماند. شجاعتت در ذهنم حک شده است.

جواب او در مصاحبه با برنامه دیلی شو در مورد دفاع خود در صورت مواجه با یکی از افراد طالبان حیرت انگیز بود.

MALALA YOUSAFZAI